|
چشمانم را باز می کنم چقدر این روزها خورشید برای طلوع عجله دارد ، پنجره را می گشایم باز هم بوی قهوه همسایه ، فضا را پر کرده ، آسمان هم مثل همیشه ، آخر چه کسی همیشه یکرنگ لباس می پوشد خاکستری ، باز خاکستری
دلگیرم ،روز را آغاز می کنم باز با اولین برخورد همسایه در آسانسور و بن ژوغ چقدر خسته شدم ،خانم ایرانی را در لابی ساختمان می بینم مثل همیشه از ایرانی بودنش فرار می کند و مثل همیشه من شیطنت وار سلام میکنم و او هم در جوابم فقط سری تکان می دهد.باز هم باران وباز هم نگاه سرد ومات مردم شهر باز هم مترو ،تحمل مردم غریب از هر نژادی که فقط از روی عادت لبخندی به هم هدیه می دهند. احساس خفگی می کنم ،چشمانم را می بندم و تصمیم می گیرم با روحم تا زیر درخت توت خانه مادربزرگم بدویم. + نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387 18:5 توسط سوگند |
|